
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل
-
سایت مقام معظم رهبری
-
سایت آیت الله مکارم شیرازی
-
سایت آیت الله نوری همدانی
-
سایت آیت الله فاضل لنکرانی
-
سایت آیت الله سیستانی

![]() مدح و ولادت حضرت زهرا سلاماللهعلیها
نوری از خود در شبی شورآفرین آفـریـد از نــور خـود نــورآفـریـن در وجـود ذرّههـا شــوری فـکــنـد بر زمـیـن و آسـمـان نـوری فـكـند نـور را بر تیـرهگیها چـیـره کرد آسمان را مـات كرد و خـیـره كرد قـدسیان دیـدنـد نـوری منجـلیست آسمانها غرقِ در نوری جلیست سـجــده آوردنــد بـر نــور مـبـیــن روی آوردنــد بــر عــرش بــریـن یک صـدا گـفـتـنـد بـا نـورآفـریـن: آفـرین بـر خـلـقـت نـوری چـنـیـن سید و آقـای ما! این نـور چـیست؟ آفـریـنـش روشن از انـوارِ كیست؟ وحـی آمــد ســوی آنــان از خـــدا كای هـمـه مـبـهـوت این نـور هُـدا آفـریـدم نــوری از قـدر و شــرف تاكه در دلهـا فـتـد شـور و هـدف در زمین و آسـمان شـور من است این تـجـلـی، جـلـوۀ نـور من است ای ملائک! "نور" نوری اعظم است در حـریم حُـرمت من مَحـرم است در دل هر ذرّهای گر هـمهـمهست آفـریـنـش غـرق نـور فـاطـمـهست فاطمه یعـنی: تجـلی بخـش عـرش نور او یعنی: عمود عرش و فرش فـاطـمـه یـعـنی: صـراط مـسـتـقـیم فــاطــمــه بــانـوی جـنـّات نـعــیـم فـــاطـــمــه آئــیــنــۀ تـــقــوا بــود فــاطــمــه انــســیــة الـحـورا بــود فاطمه نورست و مهر عصمت است مـادر خـورشـیـدهـای خـلقت است از هـمـیـن آئـیـنـۀ غـیـب و شهـود یــازده خـورشـیـد مـیآیــد وجــود هریكی خورشید او نوری جلیست كز تـجـلایـش جهـانی منـجـلیست هـر یـكی شـمـس ولایت مـیشـود مــشــعــل راه هــدایـت مــیشــود در شـب مـیـلاد او، با هـای و هـو ای «وفایی!» بر بَنی الـزّهرا بگو: گركه در شعرم فروغی ظاهرست ایـن روایـت از امــام بــاقــرســت
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و منقبت حضرت زهرا سلاماللهعلیها
اول دفــتــر بـه نــام خــالــق اکـبـر آنکـه سِـزَد نــام او در اولِ دفــتــر خویش مگر وصف خود کند، که ثنایش هست زِ ادراک واصفان، همه برتر نکتهای از قدرتش بس، اینکه بگویم اوست علیآفـرین و فـاطـمه پرور! عـصـمـت کُـبری ولـیـةاللَّهِ عُـظـمی قُــرّةُ عَـیـنِ الـنـَّبـی حـبــیــبــۀ داور ای به مَثَل بیمَثَـل چو ایـزدِ یـکـتـا ایـزد قَــیـّوم را تـو نــورِ مُـصـوَّر! شـــأن تــو در إنَّــمــا وَلِــیّــُکُــم الله با حق و با احمد و عـلیست برابر چشم و چراغت دو گوشوارۀ عرشاند راحت جانت دو نازدانه، دو دخـتر از پی «قالوا بلی» وِلای تو زهـرا عرضه بر ارواح انبیا شده یکسر چشم همه انس و جن به درگه لطفت دیدۀ کَرُّوبیان چو حلـقه، بر این در تـا که خـدا فـخـر آورَد به مـلائـک جانب محـراب خیز و روی بیاور! در عجب از عِلم تو عـلی، ولی الله مـفـتخر از دسـتبـوسیِ تو، پیـمـبر حبل متینِ هزار عارف و عامیست هر نخی از چادرت به عرصۀ محشر لب به شـفاعت تو باز کن که نمـانَد جـای شـفـاعـت برای شـافـع دیگـر بهر شفاعت، تو را بس است در آنروز دست اباالفضل و خون محسن و اصغر هر که پنـاهـش تویی، پـناه دو عالم وآنکه شفیعش تویی، شفیع به محشر حـضـرت باقـر برای چارۀ هر غـم نـام تـو مـیبُـرد بـر زبـان مـطـّهـر خـانـۀ تو، کـعـبـۀ امـیـد سه حـجـّت بیت تو، معراج صبح و شام پیـمبر ای زن مـردآفـرینِ عـالَـم هـسـتـی! وی ز دل و جان گذشته، در ره همسر کـشـتــۀ راه خــدایـی و هــدفِ تــو امر به معروف بود و نهی ز منکر مدح تو ارزندهتر ز خواندن هر ذِکر داغ تو سوزنـدهتـر ز هر غـم دیگر ای دل ما در هوای قـبر تو سوزان قـبر تو و اسـم اعـظـم است بـرابـر
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و مناجات با حضرت زهرا سلاماللهعلیها
ای بـهـشتِ قُـربِ احـمد، فـاطمه! لـیـلــةالــقــدر مـحــمـد، فـاطـمـه! ای خـدا مـشـتـاقِ یـا رب یـا ربت ای ســلام انــبــیــا بــر زیــنـبـت عـالـم خـاکی، مـحـیـط غــربـتـت آفـریـنـش، گـشـته گم در تـربـتت کـاروانِ دل، روان در کـوی تـو قـبــلــۀ جــان مـحــمـد، روی تـو مـشـعـل شـبهـای احـیـای عـلـی نـقـش لبـخـنـدت مـسـیـحـای علی خلق عالم، سائل و روزیخورت لیف خـرما وصـلـههـای چـادرت ای سه شب بیقوت و، از قوت تو سیر هم یـتـیـم و هم فـقـیـر و هم اسیر وحی، بـی ایـثـار تـو کـامـل نـشد هـل اتی، بـینـان تـو نـازل نـشـد آن که خـاک مـقـدمـش جـان همه گـفت: جـان مـن، فـدای فـاطـمـه! ای که در تصویـر انسان زیستی کـیستی تو؟ کـیستی تو؟ کیـستی؟ فوق هر تعریف و هر تفـسیر هم پــاکتــر از آیــۀ تــطــهــیـر هـم ای سـجـود آورده بر پـای تو سر ای خـدا هم از نـمـازت مـفـتـخـر مرتضی را محو صحبت کردهای غرق در دریای حـیرت کـردهای مدح تو کی با سـخـن کـامل شود وحـی بـایـد بـر قــلـم نـازل شـود آســمــانـی هـا مـسـلـمــان تــوأنـد بــنــدۀ مـقــداد و سـلــمـان تـوأنـد آنچه هست و نیست فیض عام توست خوشترین ذکر امامان، نام توست از نـبی تا حـضـرت مهـدی، همه ذکـرشـان یا فـاطـمـه یـا فـاطـمـه ای گـدا با کـوه غـم، خـرسـنـدِ تو حـلِّ صد مشکـل ز گـردنـبـنـدِ تو شمع جمع اهل محشر چهر توست مُهر هر پرونده مُهر مِهـر توست جز تـولای تو دستآویـز نـیـست بی تو رستاخیز، رستاخیز نیست دستـگـیـر خلـق در مـحـشر تویی منـجی و بـخـشـنـده و داور تویی محشر از فیض تو گـلباران شود عـفـو، مـشـتـاق گـنـهکـاران شود صحنۀ محشر همه پابست توست اخـتیار نار و جـنت دست توست مِهر تو روز قیامت هستِ ماست ریشههای چادرت در دست ماست روز محشر کار ما با فـاطمهست نـقـش پـیـشـانی ما یا فـاطـمهست بیکسیم و جز تو ما را نیست کس روز وانـفـسـا تـو را داریم و بس از کـرامـت بـر جـبـیـن مـا هـمـه ثـبت کـن «هـذا محبُ الفـاطـمه»
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت حضرت زهرا سلاماللهعلیها
دختر خورشید و ماه، زهرۀ زهـرا آنکه کرامات او گـذشـته ز اِحـصا هم شرفـش بـگـذرد ز عـرش الهی هم نـسـبـش میرسـد به سید بَـطـحا زهره مخوانش که هست زهره کنیزش دخـت مـخـوانش که گـشـته اُمّ اَبیها محـرم رازش نـبیِ راضیِ مَرضی سنگ صبورش عـلیِ عـالـیِ اعـلی حـاصل پـیـونـد بـاغ و نـمنـم باران سـیـب گـلاب دل خـدیـجـه و طـاها تاج سر هر دو عالمی تو و کافیست چون تو یکی اسوه بانوان جهان را بهر نگـهـبانی از تو عـرش فـراهم بـهـر پـذیـرایـی از تـو خُـلـد مـهـیـا حُبّ تو جنت شدهست و بغض تو دوزخ ای به قـیـامت مـعـانـدان تـو رسـوا دین تو کفـر فـریب و کذب درآورد صدق تو با این و آن چه کرد؟ خدایا صدق به صدیقه میرسد که رسیدهست جمله به فـرزنـد ارث مـانـده ز بابا ارث، سلیـمان مگر نـبـُرد ز داود؟ یـا زکــریـا نــداد ارث بـه یـحـیـی؟ ارثِ پـدر بـردهای به امـر خـداونـد مِلک فدک را نه بلکه مُلک فلک را سـوی تـو آیـد رسـول روز تَـحـَدّی سمت تو گردیده قبله، لیـلـةالاسری غایت خلقت تویی و جمله بهانهست قصۀ سیب و بهـشـت و آدم و حـوّا خود چه خبر گشته در مدینه که با شوق جِنّ و مـلـک میرسـند بـهـر تماشا چشمۀ کـوثر به دست ساقی کـوثـر شمس و قمر را نگر قرین شده یکجا آنکه نـبی جوشن کـبـیـر تنـش کرد بـا زره آمـد ز راه بــادیــه تــنــهــا وآن که به سائل سپرد رخت عروسی چشم بپـوشد ز رَخت اطلس و دیـبا خانۀ ایشان بهشت و کوچک و دنجیست گرچه نگنجد به کوزه جمع دو دریا بـانـوی پـر مهر آب و آیـنه و نور! خـیـر کـثـیـر نـهـانِ دنـیی و عـقـبا! کیست به غیر از تو با علی مترادف؟ غیر علی کیست با تو همسر و همتا؟ حـیـدر صـفـدر امـیـر قـلعۀ خـیـبـر آنکه محـابـا نـکـرده از صف اعدا تیغ و حریر است یا نه آتش و آب است؟ هـم به تـولاش بـیـن و هـم به تـبـرّا حق و عـلـی با هـماند و لا یَـتَـغَـیَّـر حق و عـلی مـدغـماند و لا یَتَجَـزّی پای به ره نِه غضنفرا که شـغـالان خود بـگـریـزنـد پـابـرهـنـه ز هیجا عبدود آنقدر ذوق کرد که نشناخت بـعـد مـلاقـات ذوالـفـقـار سـر از پا بیثـمر از تیغ او گـریـخـته مرحب بیـهـُده در چـنـگ شـیر کرده تـقـلا طـعـنۀ او با بشر زنند عجب نیست نـسـبت او با خـدا کـنـنـد، شگـفـتـا! اکـبـر و اعـظـم خـدای عـالـم و آدم صورت خوب آفرید و سیرت زیبا سید و مولا و میر هر دو جهان است هرکه علی را گرفـت سـید و مـولا تا پـدر خاک، سـهـم مادر آب است گشته سرشـته به نور، آب و گل ما یکسره مکـتوم ماند راضیه را راز مـانـد پـس پـرده سِرّ کـشـف مـعـما تـربت پـاکـش نـهـان ز دیـدۀ مـردم چون شب قدری نهفته در سه شب احیا فاطمه خود فاطمهست من چه بگویم؟ اسم تو تـنهـا به اسم توست مُـسـَـمّا در همه گیتی نگشته مثل تو تکرار در هـمه عـالـم نشد شـبـیـه تو پـیـدا در حـد ما نیست مدح نام تو گـفـتن مدح تو گـویـد مـگـر خـدای تعـالی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مناجات شب یلدایی با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
مرا شکوفه بخوان و مرا بهار بخوان بهـار سوخـته از رنج روزگار بخوان بیا و در شب یلدای دوریات ای عشق! دل مرا که چنین خون شده، انار بخوان کجا ببـینمت، آخر نشانی تو کجاست؟ بـیا و منـتـظران را سـر قـرار بخوان مرا که بر سر راهت نشستهام عمری به راهِ آمـدنـت لااقـل غــبــار بـخـوان به دور از تو گرفـتار در حصار شـبم مرا به آن سوی این سیم خاردار بخوان از این خـزان جدایی دلـم به تـنگ آمد بخوان، مرا به شکوفایی بهار بخوان
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مناجات روز جمعه ای با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
عصرها تلخ است بیتو؛ عصر جمعه تلختر از تمامِ روزهای مـانده از تو بیخـبـر از تمام عصرهای سرد پائیزی که ماند از تـمام شـامهـای بیقـرار پـشت سـر میرسد پائیز بیبرگی به باران بهار؟ میرسد شبهای دلتنگی به دیدار سحر؟ چشم میدوزم به ابر بیقرار از پنجره میرسد پس کی صدایی آشنا از پشت در؟ حتم دارم میشود تعبیر، خواب هر شبم آخرِ این داسـتـان بـاید بـیـایـد یک نفر
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت حضرت زهرا سلاماللهعلیها
زمستان دورهاش سر شد، بهار بیخزان آمد تمام عـلت خـلق کـران تا بیکـران آمد چه غوغایی شده بر پا، که دنیا آمد امشب که سراسیمه جنان بهر زیارت بر جنان آمد؟! همان که چون شب قدر است قدرش تا ابد پنهان همان که چون خدا دارد نشان در بینشان آمد نماید نوش جان قرآن، سه جرعه آیۀ کوثر بگو بر ابتران نسلِ رسول انس و جان آمد بزن بر طبل شادی شیعۀ اثنیعشر امشب دلـیل محـکـم حـق بـودنِ آئـیـنـمـان آمد مبارک باشد عید سهلهایها، جمکرانیها که امشب الگوی آقای ما صاحب زمان آمد خدا پُر کرده از عطر گل یاسش دو دنیا را دهد جور دگر امشب جواب مادریها را به عشق تو خدا بخشید بر فردوس، کوثر را نمیبیند دو عالم تا قیامت از تو بهتر را تو دنیا آمدی گویی، فقط کفوت علی باشد نباید با کسی جز تو، برابر کرد حیدر را برای شرح قدری از، کتاب قدر تو مادر یقین دارم خدایت آفریده روز محشر را نگاهت نه، خودت نه، رشتهای از چادرت کافیست کند تا که مسلمان در شبی، یک ایل، کافر را مـقـام چـادر تو نه، مـقـام چـادر فـضـه به مِنمِن بیشک اندازد زبان اهل منبر را کسیکه خورده شیر پاک، غیر از روز میلادت نداند روز مـادر مطمئـنا روز دیگر را سلام ای بهترین چاره، سلام ای بهترین یاور چه بیچاره است آنکس که، نمیگوید به تو مادر خوشا بر آنکه یار او، شود زهرای مرضیه قرار او، بهار او شود زهرای مرضیه کسی که چون خدیجه، خرج دیندار و ندارش شد همه دار و ندار او شود زهرای مرضیه و تنها حکمت تنهایی مولای ما این است که تنها بیقرار او، شود زهرای مرضیه یقین دارم که بر عهده، بگیرد کل عالم را کسی که عهده دار او، شود زهرای مرضیه خوشا بر آن شهیدِ مادریِ بیپـلاکی که همه ایل و تبار او، شود زهرای مرضیه امیدِ زندگی بخشد جهان را جمعه تا جمعه جهانی که مدار او، شود زهرای مرضیه جهان یک جمعه میبیند امید آخر ما را خـدا رسـوا نمـایـد قـاتـلـین مـادر ما را علیگویانِ عالم را، شفاعت میکند زهرا علیگویان، قیامت را، قیامت میکند زهرا هزار و چهارصد سال است با این قبر پنهانش ز آن دو دارد اظهار برائت میکند زهرا اگر لب تر کند بانو، علی محشر کند بر پا به سلطان ولایت هم، ولایت میکند زهرا اگر عیسی سخن گفته است در گهواره ای مردم تکلم روزها قبل از ولادت میکند زهرا خدا هر وقت مینازد به خود گویند عرشیها یقیناً در زمین دارد عبادت میکند زهرا همانند خدایش بی همانند است این بانو نگو فخر زنان، فخر خداوند است این بانو منم مدیونِ چشمانِ حسین و مجتبی مادر مسلمانم مسلمانِ حـسین و مجـتبی مادر صفایم کربلا گشت و، مدینه مروهام باشد منم یک عمر حیرانِ حسین و مجتبی مادر اگرچه دامن آلوده، اگر چه روسـیاه اما بُوَد دستم به دامان حسین و مجتبی مادر گهی یاد حرم گریم، گهی یاد کفن گریم پریشانم پریـشان حسین و مجـتبی مادر دوشنبه در مدینه یا، شب جمعه دم مقتل صدایم کن مرا جان حسین و مجتبی مادر به جان حضرت حیدر، مرا هم در صف محشر بخوانم دیده گریان حسین و مجتبی مادر زبان از شرح غمهای دو آقازادهات شد لال بمیرم از کدامین غم، غم آن کوچه یا گودال؟
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و منقبت حضرت زهرا سلاماللهعلیها
تمام "عشق" خطی از کتاب فاطمه است و نـور ذرهای از آفـتـاب فاطمه است! به اسـتـنـاد بـیـانـات سـیـزده مـعـصوم بهشت هشت درش جمله باب فاطمه است! بـرابـر پــدر خــاک، مـــادر آب اسـت امیـر کل جهـان بـوتـراب فاطمه است شروع نهـضت سـرخ مـدافـعـان حـرم میان کوچه و از انـقـلاب فـاطمه است کدام کوچه؟ همان کوچهای که کفر در آن شکست خوردۀ فصلالخطاب فاطمه است خوشم که شیعهام و چشم من به روز حساب به ذرهپـروری بیحساب فاطمه است!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و مناجات با حضرت زهرا سلاماللهعلیها
یـاس یـاسـیـنی و سرسلـسـلۀ سـاداتی بـانـوی هر دو جـهـان، سیّدۀ جـنـّاتی کوثـر و قـدر بُوَد جلوهای از منزلتت روح قــرآنـی و تـفـسـیـرگـر آیــاتــی والضحی نور مناجات و نماز شب توست از زمین تا به سماوات برین مشکاتی در مدیحت سخن بضعةُ منّی گویاست نه همین دختر و مادر که نبی مرآتی جلوۀ نور تو در چشم علی رنگین بود پـنج نـوبت نه، که مهـر همۀ اوقـاتـی سـبب خـلـقـت این عـالـمی و میدانـم نرسد عقـل به درکـت، که الهی ذاتی سائلی دست تهی از درِ آن خانه نرفت که کرمخانۀ جـود و کرم و خـیـراتی روح ایثـار تو جان بر تن اسلام دمید که در آئـیـنـۀ تـوحـیـدپـرسـتی مـاتـی نه در امروز که چشم همه در حشر به توست از ازل تـا به ابـد قـبـلـهگـه حـاجـاتـی فیض نور نظرت را ز«وفایی» تو مگیر تا بگـویـند که امـضـاگـر این ابـیـاتی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و ولادت حضرت زهرا سلاماللهعلیها
زمین زیارت او را که آرزو میکرد برای پـاکیِ خـود نـیتِ وضو میکرد نـسـیـم آمـده بـود و غـبـار راهـش را کـنـارِ آیـنـه بـا آه شـسـتـشـو مـیکـرد خدیجه بیکسیاش را به اذنِ حضرت حق همیشه با گلِ نشکفته گـفـتگو میکرد شکوه و عزَّتِ عالم به دستِ فاطمه بود و کائـنـات از او کـسب آبـرو میکرد به غیرِ فاطمه کـوثـر نداشت این دنیا وگرنه حضرت پروردگار رو میکرد چه عاشـقـانه همیشه وجودِ پاکـش را بهشت در دلِ افلاک جستجـو میکرد خوشا به حالِ فقیری که نان از او میخواست خوشا به حالِ یتیمی که رو به او میکرد فدای لحـظـۀ نابی که با نخی از نـور لباس کهنۀ خـورشید را رفـو میکرد دعای فـاطمه پشت و پـناه حـیدر بود و اِن یـکـاد نـثـار پـسـرعـمو میکرد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مناجات با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه در وفات حضرت ام البنین
آهم چرا از سوز هجرت آتـشین نیست قلبم چرا چون قبل از دوری غمین نیست تـو نـیـسـتـی! مـن بـیخـیـال بـودن تـو بیعارم و از ننگ داغی بر جبین نیست من را هـمـیـشه در بـدی میبـیـنـی اما دیگر شرار قهـرت آقا در کمین نیست حق میدهم از من، تو برداری نظر را میدانم از لطف تو سهمم بیش از این نیست آنقـدر که غـیر از تو را با چـشم دیـدم چشمم دگر با گریه در روضه قرین نیست دیـگــر نــدارم انــتــظــار دیــدنـت را تـقـدیـر این آلـودهدامـن ایـنچنین نیست تنها مسیری که نجات من در آن است جز کـربـلای روزهای اربـعـین نیست روضه بخوانم! مادری جانسوز میگفت بعد از حسین امالبـنین، امالبـنین نیست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و وفات حضرت ام البنین سلاماللهعلیها
بگیر زیر پَر خود، عزیز دار چو جانت چهار دستهگلی را که پیش توست امانت که بودهای که علی گفت جای فاطمه باشی؟! که بودهای تو؟! که پیدا نبوده است کرانت چه صادقانه شریک غم علی شده بودی چه عـاشـقـانه شدی مـادر امـام زمـانت رسیدهای به مقامی که راه عرش خدا را به خشت خشتی از این خانه دادهاند نشانت چه خانهای که به هر لحظه در معیت زینب به روی شانۀ جانت خوش است بار گرانت حسین را به ابوالفضلِ خود سپردی و رفتند فـدای حـس غـریب تـو و دلِ نـگـرانـت چهار فصل بهارت چقدر سبز گذشت و چقدر سرخ رسـیده چهار فصل خزانت
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و وفات حضرت ام البنین سلاماللهعلیها
ای سـفـرهدار! سـفـرۀ اعیانیات قبول اُمُّالـشـهـیـد! لـشکـرِ قـربـانـیات قبول ای مشکِ چشمهای تو نذرِ لبِ حسین! ای آسـمان! زیـارتِ بـارانیات قـبـول گـفـتند از خـسوفِ قـمر، بـاورت نشد حیران ماهِ عـلـقـمه! حـیرانیات قبول ای روضهخوانِ چار مزارِ خیالیات! اُمُّ الـبـقـیـع! تـعـزیـهگـردانیات قـبـول چادر به سر کـشیدهای و زار میزنی ای کوهی از وقار! پریـشانیات قبول شـمعِ مـزارِ کـیـستی ای مـادر قـمر؟! شبگـریـههای شامِ غـریبانیات قبول فریاد داشت سوزِ دَمت رو به دشمنت: ای امتِ رسول! مـسـلـمـانیات قبول!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و وفات حضرت ام البنین سلاماللهعلیها
هر شب رکابِ چشمهایش را نگین میشد با برکـۀ او، مـاه وقتی همنـشین میشد میخـواست خدمتکـارِ اولادِ عـلی باشد «امالبنین» میخواست، «امالمؤمنین» میشد از فضلِ مادر بود، شد عباس «ابوفاضل» باید خدای فضل اباالفضلآفـرین میشد هر قطرۀ اشکش که روی خاک میافتاد انگار یک فرزندِ او نقـشِ زمین میشد هر گُل که بویی از حسینش داشت را میچید در باغِ مقتل روضههایش دستچین میشد از سنگها هم چشمه میجوشید با آهش در روضههایش دشمنش روضهنشین میشد آب از خجالت آب میشد پیش اشک او وقتی که حرف از مشک میشد، شرمگین میشد گـفـتـند سَـقـّایت بـلاگـردانِ اصـغـر شد گفت: «آه عباسم؛ ولی باید همین میشد!»
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و وفات حضرت ام البنین سلاماللهعلیها
روشـــنـــاتــر ز آب اُمّ بـنــیـن بـــانـــوی آفــتـــاب اُمّ بــنــیـن انــتــخـــاب ابـــوتـــرابــی تـو افــتــخــار بــنــی کــلابـی تــو خـانـهدار عـلـی پـس از زهـرا بـیقـرار عـلـی پـس از زهــرا خــانـهات خــانــۀ ولایـت بـود هـمـسـریِ عــلـی بـرایـت بـود چـقـَدَر خـوب بـخـت تو وا شد زنـدگـانــی تـو چـه زیـبــا شـد قـلب و جـانت شده به نام عـلی که شـده شـوهـرت امـام عـلـی بـا حـضــورت بــهــار آوردی عـطـر زیــبـــای یـــار آوردی آمــدی بـــوی فــاطــمـــه آمــد خــنــده روی لـب هــمــه آمــد تـو بـرای هـمـه عـزیـز شــدی پـیش زیـنب ولـی کـنـیـز شدی آسـمـان هـسـتـی و قـمـر داری درّ و گوهر به روی سر داری در حـیـا و شـرف قَـدَر هـستی مــادر چـار تـا پـسـر هــسـتـی بــه تـــو و مـــادریت ایــوالله مـادرِ مـهـربـانِ « عــبــدالله » دلت از عـرش هـم فـراتـر بود جعفرت؛ در حماسه محشر بود دامنت مـهـد زهـد و ایمان بود اثـر پـاکی تو «عـثـمان » بـود به به از این یقـین و اخلاصت همه عـالـم فـدای « عـبـاست» عصمت بینظیر تو عشق است شوکت شرزه شیر تو عشق است دانـشِ مـکـتـبـت دلـیــری بـود خـانهات کهـکـشان شیـری بود پـسـرانـت اگـر چـه یـل بـودنـد بـه وفــا و ادب مــثــل بــودنـد درس مـردی تو یـادشـان دادی از خودت عشق را نشان دادی کـربـلا شـور جـلـوهگـاه ت بود نــوبـت جــلــوۀ ســپــاه ت بـود ادبـت بــود رو سـپـیـدت کــرد تـا ابـد مــادر شـهـیــدت کــرد شرف و شمس حق نگینت کو؟ آی ام الـبـنـیـن؛ بـنـیـنـت کــو؟
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و وفات حضرت ام البنین سلاماللهعلیها
به خـون دیـده، تـر کن آسـتـین را بـه یــاد آور حــدیـث راسـتـیـن را بــبــار از آســمــانِ دیــده بـــاران اگر گـلپـوش میخواهی زمین را به دشت سینه چون تنپوش خورشید بــپـوشـیـم اشـک و آه آتــشـیـن را بیا روشـن کـنـیم ای دیـده با اشک چـــراغ خــاطــر اُمّالــبــنــیــن را همان بانو که حُـسـنـش آفریدهست بـه ذهـن آفــریــنــش آفـــریــن را بـگـیـر ای عـشـق پـرواز کـلامـی کـه گــویـم آســتـانـش را سـلامـی چو شمعی در حریم خانه میسوخت که از هُرمش پر پروانه میسوخت چه داغی داشت در جان کز شرارش دل هر عاقـل و دیـوانه میسوخت ز حـسـرت از تـنـور سـرخ آهـش در و دیوار هر کاشانه میسوخت دل و جانش چو بغض سرخ خورشید ز داغ مـاتـم جـانـانـه مـیسـوخـت بـه یـاد آن کـبـوتـرهـا کـه رفـتـنـد دل او در قـفـس تـنها نمیسـوخت تـمـام هـیـئـت افـلاک از ایـن درد نـگـاه ابـر بـود و گـریـه میکـرد! مگر خورشید، آتش در جگر داشت؟ که در دل، زخمهایی شعلهور داشت دل سنگ از شرار سینهاش سوخت به قلب صخره هم آهش اثر داشت پس از کـوچ شهـیدان از دل دشت چو دریا دامنی از گـریه تر داشت بـه یــاد دسـتهـای سـاقـی عـشـق ز غم دستی به دل، دستی به سر داشت نه تنها روز، چون مرغ شباهنگ سر فـریاد هر شب تا سحر داشت چو رنگ کاروان کـوچ، صد داغ به دل آن مادر از هجر پسر داشت دلــی بــــود و در آن آلالــــۀ درد چه میرُست از نگاهش؟ نالۀ درد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() ربانحال حضرت ام البنین سلاماللهعلیها قبل از وفات
کسی که غـم به دلش کـرده آشـیانه منم شـرارِ درد به جـانـش کـشد زبـانـه منم کسی که در دل دریای غم فتاده و نیست ره نجـاتـش از این بـحـر بیکـرانه منم کسی که مادر خوشبخت روزگاران است ولـیـک تـیــر بـلا را بُـوَد نـشـانـه مـنـم کسی که هـمسریِ با عـلی بُوَد فخـرش ولیک غم زده بر هـسـتیاش زبانه منم کـسی که سـیـده اُمّالـبـنـیـن بُـوَد نـامـش ولیک مـانـده از این نـام بینـشـانـه منم به یـاد قـبر عزیزان خویـشتن هر روز کسی که سـاخـتـه انـدر بـقـیـع لانه مـنم شدم غریب پس از عون و جعفر و عباس کسی که بار غـریـبی کـشد به شانه منم کسی که چار پسر بوده حاصل عمرش که از شـهـادتـشان خورده تـازیـانه منم شـنـیدهام که جـدا شد دو دسـت عـبـاسم کسی که دست به سر زد در این میانه منم غـریبِ دشت بـلا را دریغ مـادر نیست کسی که گریه بر او کرده مـادرانه منم دو نـازدانـه ز عـبـاس من به جـا مـانده کسی که سوخته با این دو شمعِ خانه منم قلم زده است «مؤید» چو در مصیبت من کـسی که شافـع او شد به این بهـانه منم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و وفات حضرت ام البنین سلاماللهعلیها
آسمان بودی و در دامان مهرت ماه بود قـلـۀ ایـثـار! هر كـوهی كـنارت كاه بود هـمـسر مـولا شدی اما درون خـانـهاش كـودک زهـرا به چـشـم تو ولـی الله بود نیـستی زهـرا ولی اینـقـدر میدانـیـم كه مثل او تنهـا عـلی از رتـبـهات آگـاه بود زود از داغ پـسرهـای رشیدت سوخـتی آه، عمـر نامت ای اُمُّ البـنـین كـوتاه بود در كنار چار نقش قبر، كارت روز و شب آه بود و اشـك بود و اشـك بود و آه بود با خجالت از رباب آخر وجودت آب شد تا كه حرف مشك میشد اشك تو در راه بود خواستم وصفی كنم از عشق عباس و حسین مصرعی كوتاه شد، خورشید محو ماه بود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و وفات حضرت ام البنین سلاماللهعلیها
اُمّ البـنـین شدم که شوم یاور حسین تا گل بـیـاورم بـشود پـرپـر حـسین قـصدم نبود اینکه شوم مادر حسین هـستند دخـتـران علی در بر حسین هستند مثل مادرشان مضطر حسین شد شامـلـم دعـای سحـرهای فاطمه روشن شدم به نور قـمرهای فاطمه تاج سـر مـنـنـد گـهـرهـای فـاطـمـه اولاد من کجا و پـسـرهای فـاطـمـه هستند هر چهـار پـسر نوکر حسین شـرمـندهام نشد سپـر مجـتـبی شوند قسمت نبود زودتر از این فدا شوند حالا بـنـاست راهی دشت بـلا شوند حتی اگر که تکتکشان سرجدا شوند جای گـلایه نیست، فدای سر حسین جـریـان گـرفـتـهاند کـنار ابـوتـراب از آلِ هـاشـمانـد نه قـوم بـنی کلاب اصلاً نیاز نیست به ترس و به اضطراب عباس من شده به علمداری انتصاب او هست یکتـنه همۀ لشکـر حسین عهدیست بین اُمِّ بنین و خدای خود غیر از رضای دوست نخواهم برای خود من دل نبستهام به دل بچههای خود اصلاً حسین و زینب و کلثوم جای خود عباس من فدای علی اصغـر حسین هرچند او دگر پـسر خویش را ندید اما غـمین نبود که عباس شد شهـید دق کرد بعد از آنکه به او این خبر رسید: بودند دیو و دد همه سیراب و میمکید خاتم ز قحـط آب، لب انـور حـسین کارش دگر نـشـسـتن در آفـتاب شد آب زلال در نــظــر او مــذاب شـد شـرمـنـدۀ نـگـاه غـریب ربـاب شـد از اینکه همقبیلۀ شمر است، آب شد رو میگرفت نزد دو تا خواهر حسین
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و وفات حضرت ام البنین سلاماللهعلیها
میان خاکیِ دنیا، پُر از خلد برین بودن در اوج آسمانها ماندن اما در زمین بودن زنی آبیتر از دریا، چـراغ خـانۀ مولا که در طوفان و تاریکی، چنان بودن، چنین بودن چه حس بینظیری میشود در خانهای ساده دمـادم محـرم راز امیـرالمؤمـنین بودن بشر را ساحتی تازه به مفهوم ادب دادن مدام از فاطمه، از کودکانش شرمگین بودن قمرهایش، پسرهایش، جوانمردان تاریخاند شگفتا زن که در دنیا چنین مردآفرین بودن زنی اینگونه باید بود تا اُمالبنین گـشتن خوشا اُمُّالبنین بودن، خوشا اُمالبنین بودن
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و وفات حضرت ام البنین سلاماللهعلیها
خودت را از هرآنچه غیر عشق او رها کردی خودت را نذر او کردی و از عالَم جدا کردی برای پاسداری از حسینش، بچههایت را فدا کردی، فدا کردی، فدا کردی، فدا کردی بشیر از ماه تو گفت و تو از خورشید پرسیدی ادب را تربیت کردی، ولا را مبتلا کردی عـلـمدار عـزای زینت دوش نـبی بودی در آغوش مدینه خـیمۀ ماتم به پا کردی تو خاک تیره را با اشک چشمانت بها دادی تو خاک تیره را با اشک چشمانت طلا کردی نشستی روضه خواندی در دل تاریک قبرستان زمینِ مرده را با اشک خود دارالشفا کردی شبیه فاطـمه اشکت چراغ راهِ مردم شد برای گریه هرجا کربلایی دست و پا کردی چه مادرها که نور تو چراغ راهشان بوده چه فصلی در کتاب غیرت و ایثار وا کردی جهان را خیمۀ شیداییِ اصحاب عاشورا جهان را مجلس مرثیۀ خـون خدا کردی
: امتیاز
|